چشم به راه...
روزهای خاص. تکراری اما برای اخرین بار.
باید تموم بشه کابوس سرد خواب...
گرم... روشن... اما مبهم...
پنجره... هوا... نور...
انتظار... انتظار... انتظار...
روزهای خاص. تکراری اما برای اخرین بار.
باید تموم بشه کابوس سرد خواب...
گرم... روشن... اما مبهم...
پنجره... هوا... نور...
انتظار... انتظار... انتظار...
دیروز که بودی
من بودم
جاده بود
و زمان...
من مانده بودم
جاده مانده بود
زمان می رفت ولی... تند، تند...
حالا که رفتی
من مانده ام
جاده می رود برای خود
اما این بار زمان کم آورده...
نمی رود...
پای همدردی ایستاده!
لعنتی نمی داند که باید برود...
تا تو برگردی...
اینجا که داری می بینی٬ یک اتاق تاریکه. یه تک اتاق وسط یه جنگل... جنگلی که هو هو ی باد و تق تق نوک دارکوبا و قارقار پاییزی کلاغا٬ تنها صداییه که باعث می شه گاهی چرتم پاره بشه. البته زمستونا که صدای تبر هیزم شکن این حوالی بلند میشه خوشحال میشم. که یک سال دیگه گذشت و اون زنده س . یه نفر تو این جنگل زنده س!!
چرا دم در وایسادی؟ نمیای داخل؟ می دونم. تاریکه... می ترسی... مثه من که اون اوایل می ترسیدم. حالا دیگه چشام عادت کردن...
بیا داخل و در و ببند. از اون بیرون سوز میاد. تو سردت نیست؟!
کلید لامپ و بزن. باید روشن بشه. دیدی؟ یک چراغ پِر پِر میکنه وسط سقف در حال ریختن
قاب پنجره ی رو به رو ی دری که الان تو چارچوبش وایسادی ٬شکسته
پرده ی کهنه ی رنگ و رو رفته ی زوار در رفته فقط از یک گوشه ی چوب پرده ایِ قدیمی آویزونه و با یه تکون میفته .یه گلیم کهنه ی بی رنگم وسط اتاق پهنه. یه زمانی نقش گرم گلای اسلیمیش نشون سلیقه ی مهربانانه ی صاحب اینجا بود... اما حالا ... پر از خاک و دود و گرد...
گوشه ی سمت چپ یه میز تحریره. با یه چراغ مطالعه ی خاک گرفته ی خمیده. یادمه رنگش قرمز بود. قرمز خوشرنگ...
تار من اون گوشه س. گوشه ی بالای ضلع راست اتاق. نگام کن! سال هاست که معلقم... وسط زمین و آسمون این چاردیواری. نه توان ریستن دارم و نه جسارت بریدن. خسته ام . پیرم . اما هنوز چسبیده ام به این تار. تاری که وقتی تنیدم به امید روشنایی بود. به امید شنیدن صدای ساز. به امید گرمای بخاری اون گوشه. به امید صدا. به امید عشق...
یادمه وقتی داشتم با خوشحالی تمام از پیدا کردن یه اتاق گرم پر نور وسط یک شب سرد برفی٬ یه گوشه ی دنج اتاق و برانداز می کردم تا دست به کار بشم واسه تنیدن٬ او داشت می نوشت... . لبخند داشت. فهمیدم که برای شخص خاصی می نویسه. وقتی برگه رو تا زد و و گذاشت توی پاکت٬ از لای کتابش یه عالمه گلبرگ خشک بیرون کشید و با دقت خاصی روونه ی پاکت کرد٬ فهمیدم ٬ این لبخند٬ این نوشتن٬ این گل... کار٬ کارِ عشقه...
دیوار چپ یه قاب داره. یه قاب که الان کج شده. روش گردو غباره. عکسش معلوم نیس... اما من از این ضلع دیگه٬ از این گوشه که نگاه می کردم٬ سالها پیش تصویر یک لبخند توش بود. لبخند دخترکی با دندان های ردیف و چشمان مهربان...
یه تخت وسط اتاقه. درست زیر پنجره. تنها چیزی که روش می بینی یه ویولونه. ویولونی که خوب یادم میاد بار آخر٬ وقتی دخترک خنده روی قاب با گلوی پربغض نشست روی تخت و چشماش و بست و نواختش... نمی دونم چطور شد که گریه کردم. یه چیزی که آدما بهش می گن اشک از چشام چکید!! از سقف آب چشمام می چکید... دخترک و می دیدم که شونه هاش می لرزید... فکر کنم او هم گریه می کرد... آره گریه می کرد...
کنار تخت یه چمدونه. یه چمدون قهوه ای چرم. درش نیمه بازه... توش چند تا کتابه و چند تا لباس. یادم میاد اون شب از زیر تخت کشیدش بیرون. کتابا رو از کتابخونه ی کنار میزتحریرش برداشت. چید کف چمدون. یه کتاب و دوباره برداشت. ورق زد و یه عکس و بیرون کشید. نگاش کرد. نگاش کرد... دوباره گذاشتش لای کتاب. کتاب و گذاشت توی چمدون. لباساشم روش چید . در چمدون و بست. دسته ش و گرفت و بلندش کرد... سخت بود. سنگین شده بود... دوباره درش و بازکرد... بلند شد و یه نگاه مبهوت به چمدون انداخت... اصلا چرا چمدون بسته بود؟ جایی که می خواست بره که لازمش نداشت... این شد که نیمه باز وسط اتاق٬ کنار تخت رهاش کرد...
بلند شد. پالتوی یشمی رنگش و تنش کرد. شال گردنش و پیچوند دور گردنش. آستانه ی در وایساد. نگاه بی سویی به گوشه گوشه ی اتاق انداخت. شال گردنش و برد جلوی دهنش. لامپ و خاموش کرد. دوباره روشن کرد... به گوشه ی سمت راست اتاق٬ به تار من نگا کرد... یه لبخند تلخ... بوی خداحافظی می داد... لامپ و خاموش کرد. در و بست و ... رفت...
نمی دونم چند سال٬ یا حتی چند قرن می گذره... از اون شب برفی که صدای دو مرد شکارچی رو شنیدم که در حال رد شدن از کنار کلبه اخبار روز و برا هم می گفتن...
- شنیدی جنازه ی اون دختره که اینجا زندگی می کرد و از زیر یه بهمن برف بیرون کشیدن...؟
- آره شنیدم... میگن عمدا زیر کوه برف خوابیده...
از اون شب دیگه هیچ صدایی رو واضح نشنیدم...
من یک عنکبوتم...
+ گاهی زیاد و طومار٬ گاهی کم و مینیمال... اما همه اش برفی است.
+ این پست تقدیم به نگار خوبم. دلم تنگشه اما روزای عنکبوتیم از حوصله و وقتش خارجه...
می دانی؟
گاهی بهانه های کوچکند که به اوقاتت رنگ و رخ می دهند. لبخند به لبت می نشانند. نبودنشان تمام حواست را می گیرد. بودن و اتفاق افتادنشان به وجدت می آورد. همان ها که برای بعضی ها مسخره اند. کوچکند. کم اهمیتند. اما چه ساده وصلت می کنند به زندگی. به نفس. به حیات.
"دنیا"
دنیا جای عجیبیست
به اندازه عادت هایمان کوچک می شود...
به اندازه ی یک خانه٬ یک اتاق٬ یک خنده
و حتی به اندازه ی یک اتفاق
و بزرگ می شود٬ به اندازه ی دلتنگی هایمان
تا جایی که گم می شویم در همان خانه٬ همان اتاق٬ و همان اتفاق...
+ بهانه ام را می خواهم...
+ کسی که زخم خورده باشد مرهم بودن بلد است... حتی اگر نا بلد ٬ دوست باشد.
+ " دنیا" نوشته ی من نیست. اما نویسنده اش بهانه است
+ این پست تقدیم به شادی عزیزم. که می فهمد مرا این روزها... که پشت قاب چشمانش یاقوت مهربانی و رفاقت می درخشد...
به تمام روزهای آمده و رفته فکر می کنم. گاهی سقف اتاق می شود پرده ای به وسعت حیات.... و چشمانم پروژکتور. به تصویر می آیند همه ی زیر و بم خاطرات. به آدم های زندگی ام، به خودم در زندگی آدم ها فکر می کنم. همیشه من نشسته بودم. فقط نگاه می کردم. فقط نگاه می کنم. به امد و رفت زمان، به هست و نیست ادم ها، فقط نگاه کرده ام. فقط نگاه می کنم. به تو، به فاصله ها، به سال قبل، سالیان قبل، نگاه می کنم. به اندوه های تعریف نشدنی، حس های مثال نزدنی، نگاه می کنم. به آینده ، به مرگ، به بودنم که مجسمه وار در کش و قوس یک زندگی سخت، آهسته و بی صدا جنگیده، نگاه می کنم. به توقعی که از بودن دارم، به محکومیت بی چاره ی دلم، نگاه می کنم.
گاهی خودم را نمی شناسم. حتی تنهایی ام را نشناختم. تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نکرده بود. حالا به وسعت پاره پاره ای از روحم نگاه می کنم. به مقیاس بی بدیلی از انسانیت. به تعریفم از بودن. به تعریفم از دنیا. به تنهایی تعریفم. به تجرد دستها. به یگانگی عشق. به برهوت تک درخت دار دل. به اینکه چاره ای نیست...
این بار هم نگاه می کنم. اما مثل بعضی از نگاه کردن هایم بغض فروخورده ای نهفته که نمی توانم بگویم نبار...
خلاصه این که جان تو و جان آن تکه روحی که با خودت می بری.
و آن کلاغی که حوالی هر غروب زیر آسمان سرخ سرد پرواز می کند.
حواست باشد زمستان است. فصل من و تو...
به قاصدک ها خواهم سپرد، مواظبت باشند.
پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند
زودتر از زود برگرد...
من پشت پنجره ، چای به دست، منتظرت می مانم...