نگاهت به افق باشد ... به طلیعه ی صبح روشن
اصلن وختی امتحان دارم به طرز عجیبی به نوشتن علاقه مند میشوم! خب بگذریم که پس فردا میان ترم مهمی دارم.
میدانی؟ بعضی چیزها را باید بنویسی اما نمی توانی. مثلن همه ی مو به مو اتفاق افتاده ی آن سه روز اسفندی. که هم به خودم قول دادم. هم به تو. هم آمدم اینجا نوشتم که یادم نرود که بیایم که بنویسم! حتی معامله کردیم. طراحی چهره ام در ازای خاطرات آن سه روز! قول انگشتی دادیم به هم! تو پرتره ام را نشانم دادی ولی من... نتوانستم بنویسم. نه اینکه نخواهم. که هر بار قصد کردم ، گرمای دستانت چنان رفت به جانم که خوابم برد. یک خواب آرام... خوابی که مرا می برد کنارت. دوش به دوشت. مرا می برد به میز صبحانه مان. به نگاهت. به دستانت... مرا می برد به همه ی آن ثانیه های بکر. ثانیه های تازه متولد شده ی حسی که مشابه خود قبلمان هم نبود... یک انار ترک خورده ی قرمز. که دانه هایش را پاشیدیم به صفحه ی سفید دلمان. آمدم اعتراف کنم که نمی توانم. نمیتوانم ثبت کننده ی خوبی برای لحظه هایمان باشم. اگر چنین بود ، من باید ثبت کننده ی یک زندگی میشدم. در سه روز!
دوباره خواهی آمد و رد بوسه ات را پررنگ تر خواهی کرد. تا آن روز منم و بوسه به انگشتری ام.
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.