اسفند هم می تواند اردی بهشت باشد
اصلن نمیدانم این روزها چطور گذشتند. اصلن یادم نمی آید . نمی دانم خاص بودند یا معمولی. چکار می کردم. ریزتر می شوم. بیشتر فکر می کنم. باز هم یادم نمی آید چرا صدایم در نمی آمد. چرا نمی آمدم اینجا. چرا چیزی نمی نوشتم. اصلن چرا مثل همیشه کامپیوتر را روشن نکردم. چرا دارم با موبایل تایپ می کنم . فقط همینقدر می دانم که دارم برایت رج می زنم. آبی است. قرار است تنت کنی. قرار است خودم تنت کنم. باورت می شود؟! زیاد نمانده . فقط چند رج دیگر. فقط چند روز دیگر...
بهار دارد می آید. نه آن بهاری که فروردین است. اردی بهشتش زودتر می آید.
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۲ ساعت 0:28 توسط snowman
|
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.