"او" ی خوشبخت...
برای یک نفر٬ آب روی آتش بودن٬ خودٍ خودٍ خوشبختیست...
فقط باید بدونی که چقدر خوشبختی... باید بفهمی...
... می دونی لعنتی؟! ...
برای یک نفر٬ آب روی آتش بودن٬ خودٍ خودٍ خوشبختیست...
فقط باید بدونی که چقدر خوشبختی... باید بفهمی...
... می دونی لعنتی؟! ...
شیرینی و شکلات اکثر خانه ها ته کشیده اند.
سریال پایتخت تمام می شود. (بعد از مدتها تلویزیون می دیدم این شبها! )
هنرمندی ( پاک روان عسل بدیعی ) می میرد و زندگی می بخشد.
دوستم اس ام اس می دهد که دعا کنیم . فردا عقد می کند. با همکلاسمان. بعد از چهارسال کش و قوس.
آخرین مراسم معارفه ی پسردایی و همسر آینده اش برگزار می شود و قرار عقد تعیین.
برادرم فردا را گذاشته برای پیک حل کردن!
نماینده کلاس اس ام اس می دهد کلاس صبح شنبه کنسل است!
ـ گویا واقعا تمام شد! نوروزِ بهارِ نود و دو
ـ و من بهارم را با "تو" آغاز کردم. و از "بهار" فقط "تو" را فهمیدم. فقط "تو" را دیدم. فقط "تو" را نفس کشیدم. از زمستان که بگذریم٬ بهار را باید بهانه داشت.
+ و سلام درس و دانشگاه و مترو و قدم زدن
+ و سلام امتحانات میان ترم همین حوالی
+ و سلام ادامه ی زندگی!
حرفای برفی ام را مرور می کردم. از پست اول تا همین جا. از بهانه ی شروع تا مرور همان بهانه. از سالی که گذشت تا حتی خیال سال پیش رو. همه اش مرور می کردم این چند روز. این چند روز که به بهانه ی تحویل فصل از زمستان خودم به بهار شما، زمین و زمان تعطیل بودند و مشغول به یک مشت راه و رسم تکراری. که شاید برای من تکراریست نه برای شما.
گاهی، گاهی که نه، خیلی وقتها، اصلن شاید درست این باشد که بگویم "همیشه" - مگر این که خلافش ثابت شود- ، ذهن و فکرم عادت کرده اند به مرور و چینش "دوباره". به خواندن ها و دیدن های تکراری.
"عادت" واژه ی درست رفتار من نیست. یک چیزی شبیه نفس کشیدن است. که ضروریست و نهادینه در وجود. که نباشد نمی شود. اما حواسمان نیست به نفس هایمان . مگر اینکه تند تند شوند. حالا به هر دلیلی.
داشتم میگفتم: مرور تکراری ها و تکرار و مرور گذشته را. مثلا دیدن فیلم چهارشنبه سوری، در هر چهارشنبه سوری سال های قبل و امسال نیز. نه اینکه دوباره ببینمش برای تکرار ماجرای فیلم و دیدن بازی ها، می بینمش برای شنیدن صداهای ممتد ترقه زنی و آتش بازی زمینه صدای فیلم. از ابتدا تا انتها. که چهارشنبه سوری من همین باشد، همین صداها. و غرق شوم هرجا که دلم خواست، هر دریایی که قایقم خواست. و هر سال یاد پارسال بیفتم که فیلم را کجا دیدم. دکوراسیون اتاق چطور بود حتی. تنها بودم یا نه. و غرق چه فکری شدم. چه پوشیده بودم. و خانه تکانی مان تمام شده بود یا نه. و... و... و راستی دلم چه می کرد ؟ دلم چه میگفت؟...
این روزها فکر و دلم را عجیب کشیده ام پای معرکه. مثل قالیچه ی گرد گرفته ی دم دری خانه ای روستایی که عید به عید با یک چوب و یک آدم نفس دار می افتند به جانش و دِ بزن! همه ی حرفها و آدمها و رفتارها و هدفهایم را کشیده ام وسط میدان. بی ملاحظه، بی ترس، خیلی ها را سر بریدم٬ خیلی ها را قرار است عذر بخواهم، عذرشان را از دلم بخواهم که این بیچاره ام بداند دیگر آن سوابق نیستند برایم. باید به دلم بگویم که با این دسته کاری ندارم، و با اینکه هستند، به جرئت دیگر نیستند. ولی برایش بگویم که از طرفی بعضی دیگرها٬ دیگر یک "معمولی" نیستند برایم. بلند شدند، وقتی روحشان را با من شریک شدند٬ بلند شدند و رفیع. شاید خودشان هم ندانند٬ اما به وجودشان دلـــــــــــــــــخوشم.
بهانه ی شروع نوشتنم در اینجا، ( با اینکه نه بلدم بنویسم، نه اصول وبلاگ نویسی و نوشتار می دانم، نه حتی می دانم عمر این نوشتن چقدر است و کیفیتش چگونه) "رفتنی" بود که برگشتنش را ننوشته بودم. ننوشته بودم از داستان های زمستانی 91. از برف هایی که بارید. از دی و بهمن کشدار تب آلود. ننوشته بودم "الان" که نفس میکشم چون "او" هست.
ننوشته بودم که زمستانی که گذشت، برایش رج زدم بافته های سورمه ای دلم را. و هنگام فرستادنش چه حس غریبی بود، و چه بارانی می بارید... و عکسش با هدیه هایم حالا که می نویسم پشت این پنجره است.
ننوشته بودم که فهمیدیم که گریزی نیست از دوست داشتن. حتی اگر وانمود کنیم. و عشق راهش را می یابد٬ و درست می نشیند جایی که باید... درست لحظه ای که از عشق نجات می طلبی.
حالا که فکر می کنم٬ آنقدر گیر بودم بین هوا و زمین٬ آنقدر اتفاق داشت این فصل٬ آنقدر زمستان بود این زمستان٬ و آنقدر برف داشت٬ که سر تا پا سفید شدم... که یادم رفت نوشتنی هم هست و می شود. و اصلن باید.
و این روزها با همه ی تکرار زمینه اش، و آدمهایی که بود و نبودشان مخصوص همین ایام است، با همه ی محدودیت هایم حتی در یک قدم زنی یک نفره با خودم، با همه ی میوه و شیرینی و شکلاتش، دارم آدم جدیدی در خودم خلق می کنم. آدمی که قرار است درس هایش را خوب بخواند، برود از رساله ی دکتری اش دفاع کند و به دکتر شدنش قانع شود، و بعد برود پی آسمان خودش٬ و موسیقی ذهنش را پیاده کند. در این بین٬ آدم های زندگی اش را مرتب بچیند و همان پروسه ی بالا را برایشان به دقت اعمال کند، تمام لحظه های فکرش را بیشتر به دست های مادرش بوسه بزند، مبادا دیر شود، و بیشتر خواب ببیند، و ایمان داشته باشد به تحققش. و البته... عاشق بماند... که عشق.... بماند...
+ این متن تقدیم به "او" که اینجا را نمی خواند. یعنی نمیداند.
+ برای تبریک بهار هیچ وقت دیر نیست. به شرط این که "دل" بهاری باشد...
+ همایون بادت این روز و همه روز...