خورشید در افق طلوع می کند
عادت کرده ام به طوفان. طوفان هایی که می آیند روی موج دریای دلم. ساحلم را طی می کنند و باز آرام می گیرند. نه از غرش موج ترسیدم نه از غرق شدن ساحل. دریا هم جزر دارد هم مد. جزر دریای ما هم خواهد رسید. فقط باید تا صبح منتظر بمانیم. تا طلوع خورشید... همین.
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.