خداحافظ گل لادن...
تموم عاشقا باختن...
شده ام یک جسم بی روح که دلش را جا گذاشته. یک جای دور...
شده ام یک جسم بی رمق که مثل ربات، وظایف خاصی برایش تعریف شده: خوردن در حد نمردن، خوابیدن به قیمت کابوس و صد بار پریدن از خواب و تپش های ممتد قلب، راه رفتن در صورت لزوم، گریه به مقدار لازم...
فردا تولد همسایه ی ماست. خانه اش اینقدر بزرگ است که از سر کوچه مان پیداست. خیابان ها غلغله اند که بروند خانه اش و تولدش را تبریک بگویند... من هم رفتم. همین ظهری. به جای کلاس ساعت 2 یهو دیدم سوار بی ار تی شده ام و دارم می روم خانه اش.
رفتم که عیدی بگیرم. رفتم که خودش خون های دلم را جمع کند و حیاطش را آب پاشی و جارو...
نا امید محض رفتم. فقط به عیدی اش امید بستم...
بین آن همه شلوغی و همهمه من را دیدی آقا؟...
+ بین نماز مغرب و عشا تفال زدم به حافظ : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد...
اتاق تاریک
میز مستطیلی رنگ و رو رفته وسطش
لامپ زرد مخوف بالای سرش
صندلی چوبی
و من...
یا در این بازجویی محکوم به اعدام می شوم... یا رهایی...
نمی گویم زیاد٬ نمی گویم با تمام وجود و در همه ی اوقات ( که نمی شود اصلن گاهی) ٬ اما تا توانسته ام٬ تا برایم مقدور بوده٬ کم نگذاشته ام.
اگر سیاهی دور زندگی ام بوده و هوای عملم گاهی کدر شده٬ اگر سرم، گرم ِ روزگار خسته ام شده، اگر گاهی نبودم (زورکی)٬ اما همیشه دلم همان بوده٬ و هرگاه قفس فکرم باز شده٬ پرنده اش باز پریده به سمت آسمان اصلی اش، به سمت دلش، به سمت نورش.
اگر دستم کوتاه بوده برای کارهای بزرگ، برای براورده کردن حاجت چشمانت، اما دلم همیشه پر بوده از محبتت، از دوست داشتنت، از مهم بودنت. خوشی ات٬ اشک شوق و غمت٬ اشک غم سوغات چشمانم کرده. شاید من بد باشم... اما دلم همیشه خوبی ات را خواسته. حتی وقت هایی که ظاهرن بی تفاوت از کنارش گذشته ام.
برایت خوشی می خواهم رفیق، حتی اگر لابه لایش مرا گم کنی. برایت سرور می خواهم، حتی اگر من مدعوش نباشم. برایت زندگی کردن می خواهم همانطور که فکرت می پسندد.
که از آدم ها فقط غباری بر آینه می ماند و کورسو یادی در ذهن... آن هم شاید...
من باشم و دشت باشد و یک درخت پر برگ وسط دشت٬ و یک تاب با بالش مخملی سرخ٬ آویزانش.
من باشم و دویدن وسط دشت٬ خلاف وزش باد و رقص موهایم.
من باشم و عشق تاب بازی. تابی که کوتاه بسته شده.
و رسیدن و نگاهی به تاب ... و حسرت پرواز...
صدایی خطابم کند
سر برگردانم
تو باشی و دست هایت.
تو باشی و لبخندت.
با یک دست بالش مخملی را بگیری و با یک دست بازوی مرا.
تو باشی و مرا با دست هایت پر بدهی وسط آسمان دشت
پرواز کنم... پرواز کنم... پرواز...
+ باورم کن
- از صبح چند بار آمده ام به این اتاقک شیشه ای بکر که شاید حرفی بزنم و چیزی بنویسم و سنگینی پست قبل را بشویم. هر بار "مدیریت بلاگفا" را باز کرده ام و در حالیکه به غرور کاذب ناشی از کلمه ی "مدیریت" دچار می شوم٬ به ۲ نتیجه می رسم: اول اینکه من فقط اینجا مدیرم! و دوم اینکه تا وقتی به مدیریت فکر کنم٬ افکارم را نمی توانم به سیخ کلمات بکشم! مدیر زندگی ام را پیدا کردم! خدا بود...
- دو نفر باشند٬ عاشق هم. همکلاست باشند. پنج سال هر سختی را تحمل کنند تا به هم برسند. بروی جشن مفصل عروسی شان. از خوشحالی بخواهی هر دوشان را بغل کنی! بعد یادت بیاید که داماد نامحرم است! بعد به جای تبریک یادت بیاید که نامه ی آموزشی هم نیاز کردن دو درس را برایش برده ای تاییدیه گرفته ای. بعد بگویی کار فلان درس هایتان ردیف شد راستی آقا داماد! بعد یهو با عروس و داماد بزنید زیر خنده یعنی که خب حالا الان وسط سالن عقد وقت گفتن این موضوع بود؟!! ... بعدترش گوشه سالن که به رقص شاد دو نفره شان نگاه می کردم با خودم فکر کردم وصال عجب قدرتی دارد در پاک کردن همه ی اندوه های سالیان سردشان. خوشبخت باشید " میم و میم"
- و من... فقط می دانم که بخاطر "او" ٬ به خاطر حالش٬ به خاطر دوست داشتن٬ نباید جا بزنم... از خودم٬ از "او"٬ از زندگی...
+ این آهنگ شاد٬ تقدیم به سه یاری که ثابت اینجا را با نگاه مهربانشان می خوانند و دلگرمم می کنند به نوشتن در این دنیای کوچک چند نفره: " ضد ام بی عزیزم، دل آرام مهربانم٬ و نگار نازنینم". به جبران اندوهگین کردنات با پست قبلم.
روزهای انتخاب رشته می گفت هر شهری را که بهترین رشته ی متناسب با رتبه ات را دارد انتخاب کن. انتقالی ات با من. می گفت یا خودمان می آییم یا انتقالی ات را می گیرم.
دانشگاه شهر دیگری قبول شدم. ماه اول با هم رفتیم یک مسافرخانه ی تمیز. توی آن یک ماه با مسئولین دانشگاه حرف زد. نامه نوشت. نامه گرفت. موافقت کردند. گفتند همین یک ترم مهمان ما باش. یرای همان یک ترم با اکراه رفتم خوابگاه. موقع خداحافظی و رفتن به مشهد مستقیم به چشمانم نگاه نمی کرد... اشک داشت چشمانش... هر دو بغضمان را قورت می دادیم... برایم یک کتری طلایی کوچک خریده بود٬ به دستم داد و گفت چای دم کردی خبرم کن، هر روز بعد از ظهر، باشه بابا؟ و رفت... رفت و قول داد که کارهای دانشگاه مشهد را ردیف کند.
آخر ترم که شد با ذوق و شوق چمدانم را برای همیشه بستم. بچه های خوابگاه تعجب کرده بودند در ترمی که سایت دانشگاه بطور رسمی زده بود که انتقالی نمی دهد من توانسته بودم موافقتشان را جلب کنم. تعجب کرده بودند پدری که شغلش آزاد و غیر دانشگاهی بود، بدون پارتی، بدون تبصره، چطور توانست انتقالی ام را بگیرد. چطور توانست دو دانشگاه مادر را مجاب کند.
آمدم مشهد. گفتند دو ترم مهمانی و بعد انتقالی دائم خواهی گرفت.
ماه های اول ورودم به دانشگاه شهرمان خیلی خوب بود. گاهی یادم می افتاد آن همه تلفن به دست بودن ها. آن همه بی طاقتی ها برای برگشتن... آنهمه کنسل کردن کلاس ها و به بهانه ی هر تعطیلاتی به شهرمان برگشتن.
دو ترم گذشت... کارهای انتقالی دائمم را می کردم... تا آن اتفاق لعنتی...
آن روز صبح برگه ی انتقال دائمم مهر خورد. دلم خون بود. برگه را که دستم دادند گریه ام گرفت. فکر کردند اشک شوق است... برایم خوشحال بودند. حرفی نزده بیرون زدم. اگر چشمانش باز بود اولین نفری بود که با او تماس می گرفتم... سوار اتوبوس شدم و یک راست از دانشگاه آمدم بیمارستان. سرپرستار شیفت شب بهم گفته بود برایش حرف بزنم. چیزهایی که خوشحالش می کند را بگویم. می گفت می شنود. می گفت شاید همین ها باعث واکنش نشان دادنش شود. رفتم بالای سرش. برگه را گرفتم جلوی صورتش. کنار گوشش گفتم خیالتان راحت بابا... همین دانشگاهم تا آخرش. دستانش را بوسیدم . پاهایش را بوسیدم. گره ی پارچه سبز بسته به مچش را محکم تر کردم. پارچه سبز را شب قبلش که سومین شب قدر بود از دوره گرد جلوی ورودی حرم خریده بودم، رفته بودم سمت ضریح، راه برایم باز شده بود در آن شلوغی عجیب. پارچه را به پنجره ی ضریح متبرک کرده بودم، آورده بودم بیمارستان و بسته بودم به مچ دست راستش. بعد صورت اشکی مادرم را بوسیده بودم و گفته بودم بابا را شفا می دهند، مطمئن باش. اصلن خودم با خدا قرار گذاشتم که اگر برسم به ضریح شلوغ رضایش، یعنی شفای بابا. بعد رفته بودم آنطرف تر، دست عمو کوچیکه را گرفته بودم برده بودم محوطه بیمارستان، برایش حرف زده بودم و حرف زده بودم و تا توانسته بودم از معجزه ی فکر و عشق و خدا گفته بودم، آنقدر که سی و اندی سالگی اش را وادار به تعظیم کرده بود در برابر ایمان آن شبم....
گره ی پارچه سبز را مرتب کردم و خواستم چشمانش را باز کند. گفتم بس است یک هفته بسته بودنش.... باز نکرد... فقط بلند و عمیق با آن دستگاه های کذایی نفس می کشید. آمدم کنار تخت نشستم و زل زدم به دستگاه ها. مادرم می گفت از صبح نفس هایش غیر طبیعی شده. نامنظم شده. می گفت صورتش عرق دارد. به صورتش نگاه کردم. راست می گفت. شده بود رنگ مهتاب. بلند شدم و رفتم سمت پنجره. اذان ظهر بود. گنبد مسجد بیمارستان روبه روی پنجره بود. زل زده بودم به گنبد فیروزه ای کوچک. توی اتاق من بودم و یکی دو نفر دیگر. مادرم رفته بود نماز بخواند. غرق فکر بودم که صدای دستگاه ها بلند شد. بوق های ممتد... رویم را که برگردانم یک دسته دکتر و پرستار دیدم که با وسایلی آمدند سمت تخت. ما را از اتاق بیرون کردند. نمی دانم چه کسانی دستم را گرفته بودند و می کشیند سمت حیاط بیمارستان . فقط جیغ می زدم... خداااااااااااااا.... می شود رحم کنی؟... سرم را بردم بالا. درست زیر پنجره ی اتاقش بودم...
نمی دانم چقدر گذشت، و چه کسی بود که آمد و گفت برگشت، احیا شد...
من و مادرم را آوردند خانه. از خستگی و ضعف خوابم برد. خوابش را دیدم. لباس سفید بلندی پوشیده بود. می خندید. بهم گفت گریه نکنی بابا. من حالم خوب خوب است. قبل از افطار بیدار شدم. نشستم سر سفره. رنگ و لعاب سفره های افطار را نداشت. آخر چیزی از گلویمان پایین نمی رفت. خانه مان شلوغ بود. نمی دانم چه کسانی بودند آن روز. چه کسی وسط افطار کردنمان زنگ زد. چه کسی اولین جیغ را زد...
از آن به بعدش همه اش هاله است و تکه تکه. تابوت یادم می آید که آوردند خانه. جیغ ها یادم می آید. آدم هایی که می آمدند و هر کدام به نحوی تحریکم می کردند که لااقل یک قطره اشک بریزم. پرچم سیاه یادم می اید. خاک ریختن یادم می اید... اول و دوم و سوم و هفتم و چهلم یادم می آید و ... سه سال نبودنش...
+ اذان مغرب امشب بود...
+ کاش من دانشگاهم کره ی مریخ بود. بعد فقط این اجازه را داشتم که هر بعد از ظهر، کتری طلایی کوچکم که قل قل کرد، زنگ بزنم و بگویم تا شما بیایید چای آماده است بابا...
+ حرف دل
۱) شده ام یک معادله ی تک مجهولی . حال من کل معادله است. حال تو تک مجهول معادله. حالا خودت ببین جای مجهولت چند بگذاری برای من بهتر است؟ چند بگذاری حدش میل می کند به بی نهایت...؟
۲) شب های سرد شهریور، کورمال کورمال پیدا کردن شبانه ی پتو از پایین تخت، رقص پرده ی تراس با باد عصرگاهی، یعنی گرمای رخوت ناک رو به اتمام است. یعنی سلام به سرما.
۳) سوغاتی
تمام قاعده هایی که چیده ام رنگ می بازند٬ وقتی نگاهم می کنی...
جگرم می سوزد وقتی قبل از بستن پنجره٬ می گویی یک دقیقه آخر سکوت. فقط بگذار یه دل سیر نگاهت کنم...
دلم برای نجابتت پر می کشد. برای چشمانی که نگاهم می کنند و دستانی که زندانی فیبرهای نوری اند.
تمام وجودم گُر می گیرد وقتی جای خالی ام را در عکس ساحلی ات نشانه گرفته ای.
دلم از این فاصله خون است...
دور تا دور سالن میز و صندلی چیده اند. رویش سبدهای پر از میوه. تاج و دسته های گل هم گذاشته اند لابه لای میز و صندلی ها٬ همراه با نوشته هایی بر رویشان حاوی نام خانواده هایی که مجلس را به گل مزین کرده اند. تلویزیون ال سی دی روی دیوار قسمت مردانه را نشان می دهد. پذیرایی کنندگان لباس های فاخر پوشیده اند و حداقل یک تکه از زیور الاتشان را همراه خود کرده اند. نوه و نتیجه های بانی مجلس٬ فامیل و خویشاوندان شوهرانشان را که می بینند سمتشان می روند و با خود به مکان مناسب و دنجی در سالن هدایت می کنند. تراکت های حجیم آشنایان٬ منگنه شده روی هر میز به چشم می خورد. صدای بلندگو را باز می کنند. قاری بین المللی آورده اند. قران خواندنش آدم را میخکوب می کند. یک عده کماکان درحال صحبتند و نشست و برخاست برای تازه از راه رسیده ها و عازمین به رفتن به شدت ادامه دارد. قاری دارد شمس را می خواند . به شیوه ی عبدالباسط. سینی قهوه وسط سالن دست به دست می شود . در قهوه خوری های طلایی. سینی هایی که به دسته هایش گل مریم بسته اند. بعد از قران مجری بلندگو را می گیرد و شروع می کند از روی یک برگه تشکر میزبان را قرائت کردن! تشکر می کند از صنف طلافروش ها٬ فرش فروش ها٬ هتل داران٬ مرغداران عرصه ی مرغ تخم گذار٬ صرافان و یک سری دیگر از اصناف کله گنده! تشکر می کند از تاج های گل. از بنرها و تراکت ها. از شرکت دوستان و آشنایان. چندین بار تاکید می کند که وعده ی بعدی ما صحن جمهوری حرم رضوی. سر مزار تازه در گذشته مادر و بزرگ خاندان. چشمم می افتد به میز ابتدای سالن. رویش جاشمعی های نقره٬ انواع و اقسام شیرینی ها و حلوا ها و کیک های مخصوص مراسم ترحیم٬ تزئینات فاخر خرماها به شکل درختان نخل و گل رز و ... قرار داده اند.
و شمع های مشکی که می سوختند. و عکسی که لبخند می زد و صاحب پیرش که دیگر در این دنیا نبود و تا بود از تجمل گرایی فرزندانش به ستوه آمده بود... فرزندانی که به نوبت اشک می ریختند!
مسجد بود. مجلس ختم بود... فاتحه خواندم اما خرمایش خوردن نداشت. داشت؟!
+ راستی با ۶۰ میلیون تومان پول جای قبر در حرم٬ می توان از چند نفر دست گیری کرد؟ چند گره باز می شود؟ با یک میلیارد پول جای قبر در مناطق خاصی از حرم چطور؟! خب حتما گره های بیشتری باز می شود. چه سوال هایی می پرسم!
+ باشد که رستگار شویم...