توی دست های سردم "ها" کن...
اوایل یک شب برفی است. پشت چراغ قرمز سه زمانه ی یک چهار راه شلوغ شهر توقف کرده ایم. من سرم را تکیه داده ام به صندلی و یکی از دریچه های بخاری ماشین را هم تنظیم کرده ام به سمت خودم. از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم و رقص پنبه گونه ی دانه های برف را که هنوز تک و توک می بارند و اوج نگرفته اند٬ تا فرود آمدنشان به زمین بدرقه می کنم. سرم را برمی گردانم و به تو نگاهی می اندازم و سپس با آرامشی گرم به صندلی ام تکیه می دهم. ابی دارد "بانوی موسیقی و گل" می خواند. تو هم داری با ابی زمزمه می کنی و هر بار که به "بانوی موسیقی و گل" ش می رسد٬ صدایت را بلندتر می کنی. گاهی هم دستت را از روی دنده برمی داری٬ می گذاری روی دستم و فشار کوچکی می دهی. به سمتم که نگاه می کنی٬ سنگینی خیره ی نگاهت را از زیر پلکان نیمه بسته ام تشخیص می دهم٬ لبخندی می زنم و با انگشتانم کف دستت را قلقلک می دهم. هنوز پشت چراغ قرمزیم. هنوز نود ثانیه مانده تا چراغ سبز شود٬ که با صدای دقه خوردن به شیشه ی ماشین٬ سرم را به سمت تو و صدا برمی گردانم. پسرک سفید چهره ی تپلیٍ سرٍ چهار راه اصرار دارد شیشه را پایین بکشی. با لبخندی شیشه را می دهی پایین. سوزٍ سرما می خزد درون ماشین. لرزان به پسرک که کلاه و شال گردنش را محکم به سر و گردنش پیچیده٬ می گویی چه می خواهد. پسرک به من نگاهی می اندازد و وقتی می بیند با اشتیاق سر خم کرده ام که حرف هایتان را بشنوم٬ بلند رو به تو می گوید: خانومته؟ به من نگاهی می کنی و یواشکی سرت را می بری سمت گوش پسرک و جوری که من بیشتر وسوسه ی شنیدنش شوم می گویی: بهش نگیا٬ خانوممه. عشقمه٬ همه چیزمه... پسرک هم مشتاق تر از بدست آوردن توجهت و کنجکاوی من٬ بلند و با خنده می گوید: چشم میزننشا! براش اسپند دود کن خب دیگه...! و می خواند: اسپندٍ دونه دونه٬ اسپند سی و سه دونه ... بعد هم جا اسپندی اش را می آورد نزدیک پنجره٬ و تو در حالی که تلاش می کنی دود غلیظش وارد ماشین نشود سرفه کنان می گویی: باشه خب! باشه قبووول پسر. و بعد از داشبورد٬ کیف پول چرم قهوه ای سوخته ات (همانی که برای اولین تولدت فرستادم) را بر می داری و مقداری پول می گذاری کف دست پسرک و باز هم یواشکی و با خنده نزدیک گوش پسرک می گویی: آره! دوستش دارم. من هم مشت می زنم به بازویت و می گویم: خب بلللللند بگو لعنتی! چی میگی بهش! اصلن پسرجان خودت بگو چی میگه بهت؟! فقط ۱۰ ثانیه مانده٬ پسرک به تو نگاه می کند و می گوید: خودت بهش بگو! و با شادی و لبخندی بر لب از ماشین دور می شود٬ شیشه را می دهی بالا٬ برف روی موهایت را برایت می تکانم و لبخندزنان می گویم خیلی بدجججنسی! و دوباره سرم را به صندلی تکیه می دهم. دنده را یک می کنی٬ با انگشتت می زنی روی دستم٬ نگاهت می کنم٬ زل می زنی توی چشمانم و می گویی دوستت دارم دیوونه... اصلن بلندٍ بلندٍ بلند! می خندم. می خندی... می گویم من هم دوستت دارم. چراغ سبز می شود... آهنگ را برمی گردانی به قطعه ی قبلی. ابی دوباره شروع می کند به خواندن. بانوی موسیقی و گل... پایت را می گذاری روی پدال گاز و لبخندزنان از چهار راهٍ پسرک٬ دور می شویم.
و من همان طور که دانه های برف را که حالا شدت گرفته اند نگاه می کنم٬ به آن شب پاییزی فکر می کنم که چند سال پیش٬ پشت فیبرهای نوری٬ رخ به رخٍ هم نشسته بودیم. بانوی موسیقی و گلی که برایم فرستاده بودی گوش می کردیم. مادرت اسپند دود کرده بود٬ آورد بالای سرت چرخاند و رفت. از بویش تعریف کردی. گفتم: چشم میزننتا! تو گفتی: به خاطر داشتن تو چشم زدنی هم هستم!! آن شبی که از ۱۲۱۳ کیلومتر بوی اسپند به مشامم رسید و دورنمای این روز برفی را برایت مرور کردم...
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.