۱- اصلن میدانی مشکل من چیست؟ اینکه ذات تنهایی در وجودم نهادینه شده. از غروب جمعه می نالم. از تنهایی و کسالت و یکنواختی و یکسره بودن همه چیز شکایت دارم. اما حوصله و توان تغییرش را ندارم. اصلن انگار نمیخواهم عوض شوم. امروز گفتم دلم از این یکنواختی گرفته. گفتی حالت که بهتر شد برو بیرون. برو تفریح. نگذار روحت نفس کم بیاورد. گفتم بیرون و تفریح را با هر کسی دوست ندارم. یعنی از یک جایی به بعد فهمیدم که دوست ندارم. عده ی کثیر آدم های زندگی من نمی دانند تو در روح من زبانه کشیده ای. تفریح با این آدمها می شود سرخوشی کاذب. خنده های زورکی. باید تظاهر کنی که همه چیز عالی است. در حالیکه توی دلت مدام شور می زند. توی دلت یک جای خالی هی نهیب می زند. دوست دارم باشی. دوست دارم در خنده های جمع سهیم باشی. دوست دارم از مهمانی که برمی گردیم تا دم در خانه مان با ماشین نیایم. چند کوچه قبل ترش پیاده شویم. ماه را نگاه کنیم. حرف بزنیم. بخندیم. برسیم به پیرمرد بلال فروش. برایم بلال بخری. دوست دارم باشی. همین جا. همین گوشه صندلی بنشینی و وقتی دارم از تو تایپ می کنم دستم را بگیری و بو بکشی. دوست دارم همینجا باشی. بی فاصله٬ بی کیلومتر... میدانی؟ بعد از تو هیچ کس راضی ام نمی کند. حتی خودم.
*از این تنهایی هزارساله خسته ام
از این که صدای تو را بشنوم
خیال کنم وهم بوده
این که هرچی بخواهم بخرم می گویم حالا نه
صبر می کنم وقتی امدی
از این اجاق خاموش
این قابلمه ها ماهیتابه ها
این شراب که هنوز بازش نکرده ام
گیلاس های خاک گرفته
بشقاب های دل مرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را می گذاشتی
خودم که بهانه جو شده
از این انتظار خسته ام
همین جا نشسته ام بر زمین
و فکر می کنم چه خوب که زمین گرد است عشق من
می روی
ان قدر می روی که باز ان سوی زمین
می رسی به من...*
۲- گیج و منگ بودم. تب داشتم. می لرزیدم. هذیان می گفتم. دقایقی به مدد قرص و امپول سبک تر می شدم و کمی بعد دوباره گیج و خواب. این دو سه روز اصلن نفهمیدم چطور در رخوت و بیماری گذشت. نمی دانم اگر تو نبودی من فردا را چه می کردم... ممنونم مهربانم. ممنونم که گفتی بسپار به من و بخواب. فردا از روی پاور پوینتی دفاع می کنم که تو برایم ساختی. تمام و کمال. بی نقص. با رعایت تمام اصول پایان نامه نویسی... و سهم من فقط خواندن روان و بی دغدغه اش بود. ممنونم بخاطر بودنت... مرد خوب.
*عباس معروفی