جغرافیای پاها

 

داشتم پیاده می آمدم سمت خانه٬ و طبق معمول عادت نه چندان خوبم زمین را می کاویدم! انگار گمشده ای از من در خود دارد. موزاییک های کف پیاده رو مربع های کوچکی بودند با خطوط نارنجی کم رنگ بین هر دو عددشان. نمی شد همه ی قدم هایم را طوری تنظیم کنم که اصلن روی مرز دو موزاییک نیفتد. هر سه یا چهار قدم یک بار پایم می افتاد روی این مرزها. تصمیم گرفتم نگذارم اینگونه شود. حاصلش شد راه رفتنی که شبیه خودم نبود. فکر کنم اگر کسی از پشت سرم مشغول تماشای من بود٬ در آن لحظات پنگوئنی کبکی چیزی برایش تداعی می شد! شاید هم بوده چه می دانم! چند ده قدمی بیشتر نرفته بودم که خسته شدم. از این که پایم را محدود کرده بودم. از این که خطوط کم رنگ مهم شده بودند. قدم هایم را نرمال کردم و حالا باز از هر سه یا چهار قدمم یک بارش می افتاد روی مرزها.

سرم را بالا گرفتم و دیگر به زمین نگاه نکردم. فکر هم نکردم. به بعضی چیزها نباید اندیشید. راه راست بود و پا سالم. همین اهمیت داشت. باید نفس کشید و پیمود...

 

رویاهایت را دریاب

 

مدت ها قبل٬ لای ورق های یک کتاب٬ بین چندتا از دست نوشته های بابا٬ متنی پیدا کردم که نمی دانم از نوشته های خودش بوده یا جایی و در کتابی خوانده و با مدادی که دستش داشته رویه ی سفید یک فیش بانکی نوشته... فرقی هم ندارد. چه زاییده ی فکرش باشد یا این که قبول شده ی فکرش٬ در هر دو حال می شود حرف دل بابا... حرفی که این روزها مدام تکرارش می کنم... و روز به روز به نظرم راست تر می آید...

رویا عین حقیقت است. چرا که در رویا برای هیچ چیز محدودیتی وجود ندارد٬ هیچ قالب و هیچ مرزی. خدا نیز نامحدود است و حقیقت محض... این ماییم که محدودیم و در ضمن واقعیتی هستیم که تا به حقیقت نرسیم٬ به خودمان نرسیده ایم. و فراموش نکنیم تا زمانی که خودمان را جدی بگیریم به حقیقت نخواهیم رسید. به خود و خدای خود مومن باشیم. ولی خدایمان را تنها و تنها وجود او را در این بی کرانگی نسبی مطلقن جدی بگیریم٬ و خودمان را هرگز. که در غیر این صورت از رفتن می مانیم. این یعنی همان خستگی از رفتن که در لحظات سست ایمانی دچارش می شوی٬ و می فهمی که خودت را زیادی جدی گرفته بودی٬ خودت را و باور هایت را. و با از بین رفتن باورها٬ محو شدن و در هم ریختن آنها٬ تو نیز می شکنی و فرو می ریزی و سراسر شور و اشتیاق برای ماندن می شوی...

عزیزم همیشه گوش به زنگ سرودها و گوش به فرمان امتحان ها باش و از نشانه ها کمک بگیر. تا این حس مخرب که هر آن احساس می کنی در اشتباهی٬ و یا برعکس٬ مطمئن و مصممی که راه درست است٬ گریبان گیرت نشود. تو برای رفتن قدرت می خواهی و برای قدرت ایمان...

 

مرا ببخش حسین... که از اشکم سوء استفاده کردم...

 

نوشته بود زنجان پایتخت شور و شعور حسینی... راست هم بود. عزاداریتان چه زیبا بود. چقدر جمعیت ولی با نظمی مثال زدنی. با احترامی عجیب. با ظاهرهای ساده و سنگین و معمولی. با دست های همسو رو به آسمان. نمی فهمیدم چه می گویند. جاهایی که به ترکی هم ناله می شدند. اما می دانستم عاشقتم حسین به ترکی می شود چه. حسش می کردم. حس می کردم که از دهان همه نوای "عاشقتم حسین" می شود شنید.

درست است که سهم من از شب تاسوعای زنجان، پخش مستقیم شبکه های تلویزیون بود. اما من این ۱۲۱۳ کیلومتر را با بال دل پریدم. من آن دو ساعت آنجا بودم. حوالی آن میدان انقلاب زیبا ایستاده بودم. این بار نه فقط به عشق تو. به عشق حسینی که من به واسطه ی تو فهمیدم این شب ها در شهرتان چه آبرومندانه برایش می خوانید. می سرایید. می گریید...

و مطمئنم که حسین صدایم را شنید. صدای اشک هایی که از کویر ماه ها خشکیده ی چشمانم جوشید. صدایی که از یک دل ماه ها سنگ شده و بی بخار بیرون آمد. صدایی که وسط هق هق های مخفیانه ی زیرزیرکی، روبه روی تلویزیون گم شد. صدایی که می خواست آنجا باشد و نشد. صدایی که خواست که یک روز وسط آن میدان باشد...

و می دانم که حسین دستم را می گیرد. دستت را می گیرد... حسین دستانمان را به هم می رساند... وسط همان میدان... می دانم.

 

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

دستخط هایمان چه به هم راه دارند.

ما آدمیم... ما عاشقیم...

 

خواب را دریابیم

 

زمان همین زمان ٬ پاییز و محرم. مکان خانه ی دوران راهنمایی ام. اما با همسایه های این خانه. بابا هم بود. همه می خندیدیم. تو در خانه ی ما بودی... 

روحم را جاگذاشتم. همان خانه. پیش تو...

چرا خواب بود... ؟ آنهم ایـــــــــــــنقدر فول اچ دی... :(

 

یه ساحل که دائم پسم می زنه...

 

موندم تو کارت... تو این دیوونه بازی که ... هیچی اصن...

+ پسم می زنه چون که دیوونشم

 

حسین دستت را بگیرد روز محشر، پدر...

 

از خوبی ات همین بس که می خواستی پسر داشته باشی... فقط به این خاطر که آرزوی جوانی ات ناکام نماند... که نامش را بگذاری حسین.

 

همینه که هست

 

همیشه هم که نباید به هم بخندیم. قربان صدقه ی هم برویم. برای هم لاو بترکانیم. گاهی هم ممکن است آنچنان بزنیم اشک هم را دربیاوریم که از چشم درد بعدش تا صبح نخوابیم.

ملالی نیست... فقط همین که بعدش باز بوسه خودمان باشد که درد چشمها را خوب کند کفایت است...

کفایت عاشقی...

 

مرد خوب

 

۱- اصلن میدانی مشکل من چیست؟ اینکه ذات تنهایی در وجودم نهادینه شده. از غروب جمعه می نالم. از تنهایی و کسالت و یکنواختی و یکسره بودن همه چیز شکایت دارم. اما حوصله و توان تغییرش را ندارم. اصلن انگار نمیخواهم عوض شوم. امروز گفتم دلم از این یکنواختی گرفته. گفتی حالت که بهتر شد برو بیرون. برو تفریح. نگذار روحت نفس کم بیاورد. گفتم بیرون و تفریح را با هر کسی دوست ندارم. یعنی از یک جایی به بعد فهمیدم که دوست ندارم. عده ی کثیر آدم های زندگی من نمی دانند تو در روح من زبانه کشیده ای. تفریح با این آدمها می شود سرخوشی کاذب. خنده های زورکی. باید تظاهر کنی که همه چیز عالی است. در حالیکه توی دلت مدام شور می زند. توی دلت یک جای خالی هی نهیب می زند. دوست دارم باشی. دوست دارم در خنده های جمع سهیم باشی. دوست دارم از مهمانی که برمی گردیم تا دم در خانه مان با ماشین نیایم. چند کوچه قبل ترش پیاده شویم. ماه را نگاه کنیم. حرف بزنیم. بخندیم. برسیم به پیرمرد بلال فروش. برایم بلال بخری. دوست دارم باشی. همین جا. همین گوشه صندلی بنشینی و وقتی دارم از تو تایپ می کنم دستم را بگیری و بو بکشی. دوست دارم همینجا باشی. بی فاصله٬ بی کیلومتر... میدانی؟  بعد از تو هیچ کس راضی ام نمی کند. حتی خودم.

*از این تنهایی هزارساله خسته ‌ام
از این که صدای تو را بشنوم
خیال کنم وهم بوده
این که هرچی بخواهم بخرم می گویم حالا نه
صبر می کنم وقتی امدی
از این اجاق خاموش
این قابلمه ها ماهیتابه ها
این شراب که هنوز بازش نکرده ام
گیلاس های خاک گرفته
بشقاب های دل مرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را می گذاشتی
خودم که بهانه جو شده
از این انتظار خسته ام
همین جا نشسته ام بر زمین
و فکر می کنم چه خوب که زمین گرد است عشق من
می روی
ان قدر می روی که باز ان سوی زمین
می رسی به من...*
 
 
۲- گیج و منگ بودم. تب داشتم. می لرزیدم. هذیان می گفتم. دقایقی به مدد قرص و امپول سبک تر می شدم و کمی بعد دوباره گیج و خواب. این دو سه روز اصلن نفهمیدم چطور در رخوت و بیماری گذشت. نمی دانم اگر تو نبودی من فردا را چه می کردم... ممنونم مهربانم. ممنونم که گفتی بسپار به من و بخواب. فردا از روی پاور پوینتی دفاع می کنم که تو برایم ساختی. تمام و کمال. بی نقص. با رعایت تمام اصول پایان نامه نویسی... و سهم من فقط خواندن روان و بی دغدغه اش بود. ممنونم بخاطر بودنت... مرد خوب.
 
*عباس معروفی
 

موجودی به نام "زندگی"

 

باید گذاشت زندگی آرام حرکتش را بکند. شبش را روز کند و روزش را شب. نباید هی گیر داد که آی زندگی سریع تر! باید بهش فرصت داد خودش را آرام آرام به پای ما برساند. باید درکش کرد. باید فهمیدش که زور ندارد٬ که پایش پر از تاول است٬ که مریض است٬ که دل ندارد٬ و بد تر از همه اینکه عقل هم ندارد متاسفانه. بیچاره چه می فهمد از نیروی جوانی؟ چه می فهمد از انرژی و تکاپو؟ چه می فهمد از آرزو؟ از هدف؟ از زمان؟ از عشق؟ ... زندگی فقط این را یاد گرفته که باید خودش را طی کند. شبش را روز کند و روزش را شب.

 بعد تو  مثلن یک روز که از دستش به تنگ آمده ای بیایی کلی با زندگی وارد بحث شوی و از او بخواهی که خب کمی پا به پایت حرکت کند٬ درکت کند٬ بفهمتت٬ با تو همکاری کند. نزند توی ذوقت٬ توی جمع آبرویت را نبرد٬ ناسلامتی زندگی توست. باید برازنده ات باشد. همه ی این ها را بهش می گویی. او هم خیلی مظلومانه و در مواقعی حتی شرمزده٬ گوش می دهد٬ قبول می کند٬ حتی مثل بچه ها از درد و دلت ذوق می کند٬ قول می دهد که خوب باشد٬ که کمتر اذیت کند٬ که با انرژی باشد و مریضی و تاول های پا و ذهن معلولش را ببرد خوب کند. حتی برای این که دلت را خوش کند از برنامه هایت می پرسد و با ژستی متفکرانه و دقیق٬ گوشه ی ذهن معلولش ثبت می کند٬ گاهی هم نطقش زیادی باز می شود و راه حل هم ارائه می دهد! بعد برای این که نشان دهد می خواهد تغییر کند و برایت افتخار آفرین شود٬ می رود برای خودش وقت مشاوره می گیرد! که مثلن خوب شود تا آبروی تو را نبرد! بعد تو امیدوار می شوی. می گویی نه! این زندگی بلاخره به خودش آمد. دست از نفهمی و تنبلی و لجاجت برداشت!

کمی می گذرد. تو امیدواری و انرژی داری. زندگی هم بر وفق مرادت شده است! خیلی از قبل بهتر شده و دارد برای اینکه دلت را به دست بیاورد٬ کشان کشان خودش را پا به پایت راه می برد. به هر ترفندی! اما یهو هنگ می کند. گیج می شود. قاطی می کند. آمپر می چسباند. فراموشی می گیرد. اصلن ممکن است در مواردی بزند لهت کند! از یقه ات بگیرد و بلندت کند و بکوبدت زمین! بعد تو خونین و زخمی و گیج  بلند می شوی! به خودت می آیی! می بینی این بار هم اشتباه کردی که امیدت را بستی به یک زندگی معلول که حتی توان کشاندن خودش را ندارد. به موجودی که قدرتش را برای به زمین زدنت به کار می گیرد. به موجودی بی جنبه که نمی توانی بهش اعتماد کنی! یادت می آید که او نمی تواند خودش را بفهمد. چطور انتظار داری که احوال تو را خوب کند! یادت می آید که زندگی فقط یاد گرفته که شبش را روز کند و روزش را شب. فقط یاد گرفته هر طور و به هر بدبختی که هست خودش را تا پای مرگت بکشاند. بعد که خوابیدی در اتاقک دو متر در یک متری قبر٬ خوشحال شود که رفیق نیمه راه نبوده. بعد خیلی راضی از خودش٬ راضی از انجام رسالت مسخره اش٬ سرش را بگذارد گوشه ی سرت و مثل عشاق تمام عیار که مرگ معشوقه شان را تاب نمی آورند٬ بیفتد و بمیرد!

خیلی از زندگی توقع نداشته باشید. یک معلول ذهنی عقب افتاده است که ظاهرش نشان نمی دهد. هر چه بگویید با من خوب باش٬ مثل بچه های مظلوم با نگاهی که باورش کنید می گوید چشم! اما خوب نمی شود. زندگی یاد نگرفته که بد نکند. توی برنامه نوبسی ذهن معلولش خوبی و بدی٬ عشق و نفرت٬ امید و ناامیدی٬ پیروزی و شکست... تعریف نشده. زندگی فقط یاد گرفته نیمه راه نباشد. ولی یاد نگرفته که رفیق باشد...

 

تعطیلات

 

روزهای تعطیل یک جور عجیبی روی اعصاب است. یک جور عجیبی استرس زاست. اصلن گیج میشوی میخواهی چه کار کنی. مثلن نمیدانی که باید کار کنی یا استراحت. درس بخوانی یا بگذاری اش به حساب اوقات فراغت. بخندی یا حوصله ات سر برود. فکر کنی یا بی خیال باشی. اصلن خوش اخلاق باشی یا غر غر کنی. اکتیو باشی یا گوشه گیر شوی. زیاد بخوابی یا سحرخیز شوی. روزهای تعطیل یک جور عجیبی بی خاصیت است. از همان لحظه که بیدار می شوی فکر یک عالمه وقت می آیند توی سرت که باید تا شب پرشان کنی. تا اینجایش شاید برای خیلی ها مسئله ی بغرنجی نباشد. داستان از آنجا شروع می شود که شاید ندانی با چی باید پرشان کنی. می نشینی کارهای دوست داشتنی ات را توی ذهنت ردیف می کنی. خب خیلی هایش پایه می خواهد و نداری. خیلی هایش پول میخواهد که باز هم نداری. خیلی هایش نیازمند بودن "او"ست که نیست. خیلی هایش هم حوصله می طلبد که این را هم متاسفانه نداری.

روزهای تعطیل حساس تر می شوی. آسمان اگر ابری باشد بیشتر به چشم می آید. خانه اگر خلوت باشد بیشتر دلت می ریزد پایین. خیلی هم اگر شلوغ شود بیشتر اعصابت می ریزد به هم. روزهای تعطیل را دوست داری دورش یک کش بدوزی و سر و تهش را به هم جمع کنی. سریع شب شود، تمام شود و بخوابی!

اصلن انگار روزهای تعطیل دوست داری بیشتر حرف بزنی. آن هم نه با هرکس. با یک نفر که دستت را بگیرد با هم بروید یک جای دنج. آن جای دنج هم اصلن مهم نیست کجا باشد. می تواند کنار دریا باشد، جنگل های بارانیٍ ماسوله باشد، همین پارک نزدیک خانه باشد، اصلن پشت بام خانه باشد و یا حتی همین اتاقت باشد، بعد بنشینید با هم چای بخورید. حرف بزنید. حتی نه. فقط به هم نگاه کنید و ریز ریز بخندید. بعد سر یک چیز مسخره مثلن چه کسی باید آن شکلات فندقی که از کیفش پیدا کرده اید را با چای بخورد شرط بندی کنید! مثلن قرار بگذارید که مشاعره کنید و هر کس برنده شد شکلات مال او شود! بعد که یک ساعت و ربع مشاعره کردید و هیچکدامتان نباخت او بیاید خودش را بزند به فراموشی که مثلن باخته ! حتی آن لحظه ای که شما بگویید: دردم از یار است و درمان نیز هم، دل فدای او شد و جان نیز هم...  فکر کند فکر کند فکر کند و بعد مغمومانه بگوید خب قفل کردم. تسلیم! بعد شما هم جیغ و دادتان برود هوا که هوراااااااااا شکلات مال من شد! بعد بروید دو عدد چای تازه دم بریزید و بیاورید و خیلی شیک، کاغذ پیچٍ شکلات را از دورش باز کرده و خوشحال بخواهید بگذارید در دهانتان که ناگهان نگاه های حسرت بار طرف مشاعره تان دلتان را بسوزاند و در لحظات آخر تصمیم بگیرید او را هم در شکلاتتان شریک کنید. لذا با دندانتان به دو نیمه ی مساوی تقسیمش کنید و تکه ی دومش را بدهید به طرف مشاعره تان. او هم سریع بگوید: مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم، هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.... و بعد برای اینکه شما از پیروزی ساختگیتان کماکان خوشحال باشید با عجله بگوید شکلات رو که بهم دادی بیت اومد تو ذهنم!! باااااور کن...

- دلخوشی می تواند حتی یک شکلات فندقی باشد...

- روزهای تعطیل هم تمام می شوند حتی اگر غروب هایش دلت را خفه کند.