همین
گیر کرده ام. در یک تسلسل راکد . یک دوره ی ممتد مکرر. گاهی شب ها در تاریکی حزن انگیز اتاق بی پنجره ام به تنهایی حس و حالم می اندیشم. به تمام کافی شاپ های نرفته. قدم های نزده. قهوه های نخورده. به همه گالری های نرفته، کوه های نپیموده. به همه ی همه ی همه ی نگفتنی ها و گفتنی های نشدنی. به همه ی شدنی های دوووور...
مسیر هر روزه ی پر تکرار بی امید...
خسته ام...
همین.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت 16:11 توسط snowman
|
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.