گیر کرده ام. در یک تسلسل راکد . یک دوره ی ممتد مکرر. گاهی شب ها در تاریکی حزن انگیز اتاق بی پنجره ام به تنهایی حس و حالم می اندیشم. به تمام کافی شاپ های نرفته. قدم های نزده. قهوه های نخورده. به همه  گالری های نرفته، کوه های نپیموده. به همه ی همه ی همه ی نگفتنی ها و گفتنی های نشدنی. به همه ی شدنی های دوووور...

مسیر هر روزه ی پر تکرار بی امید...

خسته ام...

همین.