باید گذاشت زندگی آرام حرکتش را بکند. شبش را روز کند و روزش را شب. نباید هی گیر داد که آی زندگی سریع تر! باید بهش فرصت داد خودش را آرام آرام به پای ما برساند. باید درکش کرد. باید فهمیدش که زور ندارد٬ که پایش پر از تاول است٬ که مریض است٬ که دل ندارد٬ و بد تر از همه اینکه عقل هم ندارد متاسفانه. بیچاره چه می فهمد از نیروی جوانی؟ چه می فهمد از انرژی و تکاپو؟ چه می فهمد از آرزو؟ از هدف؟ از زمان؟ از عشق؟ ... زندگی فقط این را یاد گرفته که باید خودش را طی کند. شبش را روز کند و روزش را شب.

 بعد تو  مثلن یک روز که از دستش به تنگ آمده ای بیایی کلی با زندگی وارد بحث شوی و از او بخواهی که خب کمی پا به پایت حرکت کند٬ درکت کند٬ بفهمتت٬ با تو همکاری کند. نزند توی ذوقت٬ توی جمع آبرویت را نبرد٬ ناسلامتی زندگی توست. باید برازنده ات باشد. همه ی این ها را بهش می گویی. او هم خیلی مظلومانه و در مواقعی حتی شرمزده٬ گوش می دهد٬ قبول می کند٬ حتی مثل بچه ها از درد و دلت ذوق می کند٬ قول می دهد که خوب باشد٬ که کمتر اذیت کند٬ که با انرژی باشد و مریضی و تاول های پا و ذهن معلولش را ببرد خوب کند. حتی برای این که دلت را خوش کند از برنامه هایت می پرسد و با ژستی متفکرانه و دقیق٬ گوشه ی ذهن معلولش ثبت می کند٬ گاهی هم نطقش زیادی باز می شود و راه حل هم ارائه می دهد! بعد برای این که نشان دهد می خواهد تغییر کند و برایت افتخار آفرین شود٬ می رود برای خودش وقت مشاوره می گیرد! که مثلن خوب شود تا آبروی تو را نبرد! بعد تو امیدوار می شوی. می گویی نه! این زندگی بلاخره به خودش آمد. دست از نفهمی و تنبلی و لجاجت برداشت!

کمی می گذرد. تو امیدواری و انرژی داری. زندگی هم بر وفق مرادت شده است! خیلی از قبل بهتر شده و دارد برای اینکه دلت را به دست بیاورد٬ کشان کشان خودش را پا به پایت راه می برد. به هر ترفندی! اما یهو هنگ می کند. گیج می شود. قاطی می کند. آمپر می چسباند. فراموشی می گیرد. اصلن ممکن است در مواردی بزند لهت کند! از یقه ات بگیرد و بلندت کند و بکوبدت زمین! بعد تو خونین و زخمی و گیج  بلند می شوی! به خودت می آیی! می بینی این بار هم اشتباه کردی که امیدت را بستی به یک زندگی معلول که حتی توان کشاندن خودش را ندارد. به موجودی که قدرتش را برای به زمین زدنت به کار می گیرد. به موجودی بی جنبه که نمی توانی بهش اعتماد کنی! یادت می آید که او نمی تواند خودش را بفهمد. چطور انتظار داری که احوال تو را خوب کند! یادت می آید که زندگی فقط یاد گرفته که شبش را روز کند و روزش را شب. فقط یاد گرفته هر طور و به هر بدبختی که هست خودش را تا پای مرگت بکشاند. بعد که خوابیدی در اتاقک دو متر در یک متری قبر٬ خوشحال شود که رفیق نیمه راه نبوده. بعد خیلی راضی از خودش٬ راضی از انجام رسالت مسخره اش٬ سرش را بگذارد گوشه ی سرت و مثل عشاق تمام عیار که مرگ معشوقه شان را تاب نمی آورند٬ بیفتد و بمیرد!

خیلی از زندگی توقع نداشته باشید. یک معلول ذهنی عقب افتاده است که ظاهرش نشان نمی دهد. هر چه بگویید با من خوب باش٬ مثل بچه های مظلوم با نگاهی که باورش کنید می گوید چشم! اما خوب نمی شود. زندگی یاد نگرفته که بد نکند. توی برنامه نوبسی ذهن معلولش خوبی و بدی٬ عشق و نفرت٬ امید و ناامیدی٬ پیروزی و شکست... تعریف نشده. زندگی فقط یاد گرفته نیمه راه نباشد. ولی یاد نگرفته که رفیق باشد...