خواب را دریابیم
زمان همین زمان ٬ پاییز و محرم. مکان خانه ی دوران راهنمایی ام. اما با همسایه های این خانه. بابا هم بود. همه می خندیدیم. تو در خانه ی ما بودی...
روحم را جاگذاشتم. همان خانه. پیش تو...
چرا خواب بود... ؟ آنهم ایـــــــــــــنقدر فول اچ دی... :(
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:23 توسط snowman
|
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.