نوشته بود زنجان پایتخت شور و شعور حسینی... راست هم بود. عزاداریتان چه زیبا بود. چقدر جمعیت ولی با نظمی مثال زدنی. با احترامی عجیب. با ظاهرهای ساده و سنگین و معمولی. با دست های همسو رو به آسمان. نمی فهمیدم چه می گویند. جاهایی که به ترکی هم ناله می شدند. اما می دانستم عاشقتم حسین به ترکی می شود چه. حسش می کردم. حس می کردم که از دهان همه نوای "عاشقتم حسین" می شود شنید.

درست است که سهم من از شب تاسوعای زنجان، پخش مستقیم شبکه های تلویزیون بود. اما من این ۱۲۱۳ کیلومتر را با بال دل پریدم. من آن دو ساعت آنجا بودم. حوالی آن میدان انقلاب زیبا ایستاده بودم. این بار نه فقط به عشق تو. به عشق حسینی که من به واسطه ی تو فهمیدم این شب ها در شهرتان چه آبرومندانه برایش می خوانید. می سرایید. می گریید...

و مطمئنم که حسین صدایم را شنید. صدای اشک هایی که از کویر ماه ها خشکیده ی چشمانم جوشید. صدایی که از یک دل ماه ها سنگ شده و بی بخار بیرون آمد. صدایی که وسط هق هق های مخفیانه ی زیرزیرکی، روبه روی تلویزیون گم شد. صدایی که می خواست آنجا باشد و نشد. صدایی که خواست که یک روز وسط آن میدان باشد...

و می دانم که حسین دستم را می گیرد. دستت را می گیرد... حسین دستانمان را به هم می رساند... وسط همان میدان... می دانم.