ده قدم مانده به بهار
هر دویمان ساکت تر شده بودیم. سوال جوابمان کوتاه شده بود. من از این می پرسیدم که قطار کجاست و چند ساعت دیگر در راهی. تو از شلوغی کوپه ی شش نفره میگفتی و مسیج میدادی , الان از نیشابور گذشتیم, مسئول واگن گفت دوساعت دیگه مشهدیم. الان فریمان رو رد کردیم... مسیج آخر این بود. من پای آینه بودم. مانتوی قهوه ای مجلسیم رو پوشیده بودم و برای اولین بار با خط چشم مای توانستم خیلی نازک و ملیح خط چشم بکشم. کفشهایم را از جعبه دراوردم. پوشیدم. مامان برایت شیرینی نخودی پخته بود. استرس داشتم. شادی آمده بود طبقه ما. میگفت اصلن در این دنیا نیستم. راست میگفت. گوشهایم اکو دار میشنید. گنگ و سنگین. لپم از استرس ورم کرده بود! دو تا قرص خوردم. تا ورمش بیشتر نشود! باورم نمیشد... تو در راه شهر من بودی. همه ی فکرهایم تا ساعتی بعد محقق می شد. فکرهای خوب آمدنت. مامان شیرینی ها را گذاشت توی ظرف درب آبی که روز قبلش خریده بودم. زنگ زدم آژانس. با شادی توی پله ها ایستاده بودم. همه ی خاطرات از جلوی چشمم میگذشت. حرف ها. قرارها. روزهای سخت. روزهای گنگ. این دوسال و نیم با تو بودن. از جلوی چشمانم میگذشت. آژانس آمد و من با روزهای قبل خداحافظی کردم. میدانستم روزهای نوتر و بهتر در راهند. توی راه ترافیک سنگین بود. زنگ زدم گفتی قطار وارد راه اهن مشهد شده. ولی هنوز درها باز نشده. من هم ده دقیقه ای راه داشتم. گفتم پس باهم می رسیم. دعوایت کردم که چرا میگفتی ساعت سه می رسد. و الان ٢:٣٠ شده و رسیدی! خندیدی. خندیدی و دلم لرزید. صدایت شفاف بود. ١٢١٣کیلومتر را سر بریده بودیم. حالا با هم ده دقیقه فاصله داشتیم. راننده آژانس گفت بلیط دارید خانم؟! - نه مسافر دارم. - پس صبر کنم برگردید؟ - بله از راه آهن برویم رستوران رضایی... گرسنه بودی. میدانستم. غذا برنداشتی برای راهت. بعدن گفتی که رفته بودی آن انگشتری که نشان کرده بودی بخری. و دیدی مغازه بسته است. و تا لحظات آخر مشغول پیدا کردن یک انگشتر دیگر بودی. باید میرفتیم رضایی. یادت هست آن شب که فیلم هر شب تنهایی میدیدی آنجایی که لیلاحاتمی و حامد بهداد رفتند رستوران رضایی مسیج دادم این رستوران خیلی قدیمی و معروفه. و گفتی یادت باشد باهم می رویم. و یادم بود. رسیدم راه آهن. میخاستم گل بخرم ولی نشد. بعدتر که بهت گفتم گفتی گل از خودت بالاتر؟! و خندیدیم... آمدم داخل سالن اصلی. زنگ زدم گفتی داری از سکو می آیی سمت سالن. آمدی توی سالن. میگفتم نشونه بده کجایی توی این شلوغی. میگفتی زیر تلویزیون بزرگه به دیوار. نزدیک جایگاه اعلانات. پیدایت نمیکردم. گفتی مرا دیدی. و قطع کردی. همانجا ایستادم. به اطرافم نگاه کردم. پشت سرم را نگاه کردم. دیدمت... همه انگار ساکت بودند. هیچ صدایی نبود. لبخند میزدی. پاهایم به سمتت می آمدند ولی حس نمیکردم! باهم کمتر از یک متر فاصله داشتیم. فکرش را بکن، ١٢١٣ کیلومتر کجا و ١ متر کجا! نگاهت میکردم. پرسیدی خوبی؟ فقط سر تکان دادم. باهم میرفتیم از سالن بیرون. از کفشهایم تعریف کردی. همان ها که چند روز پیشش خریدم. تو مستقیم نگاهم نمیکردی. بعدن گفتی دلت را با نگاهم انداختم کف جورابت!! راننده آژانس را پیدا کردیم. سوار ماشین شدیم. از راه پرسیدم. با ارامش جواب میدادی. شیرینی ها را از کیفم در آوردم و تعارفت کردم. برداشتی و کلی خوشحال شدی. رفتیم رستوران رضایی و برایت گفتم اینجا کجاست و چرا اینجا را انتخاب کردم. و تو گفتی که همیشه انتخابم بهترین است. برایت گوجه پوست گرفتم. حالا در خانه هر وقت گوجه سرخ شده میخوری میخاهی که من برایت پوست بگیرم. بهترین ناهار عمرمان بود. اولین ناهار مشترک. بعدش پیاده روی تا ایستگاه مترو. من کارتی که یادم رفته بود و شبش مسیج دادی برای فردا ماکارتمان را فراموش نکنم. آن روز محشر به یاد ماندنی. آن حرم بی نظیر. کنارت دوشادوشت اذن دخول خواندم. نماز خواندی. عینکت را از کنار مهرت برداشتم که آن دختر بچه ی کوچولو لگدش نکند. بستنی شاد ، قاطی شدن طعمهای بستنی ات با هم که مجبورت کردم تا آخر بخوری!! سینمایی که بلیطش تمام شده بود و گفتی تو سینمای منی اصلنشم! جیگرکی شبمان. لقمه گرفتنت. راز هایت. نگاهت. آخ که چقد آن مسیر طولانی شبانه راه رفتنمان بی نظیر بود. انگشت پایت به خطر کفشت درد داشت ولی پیاده رفتیم تا اخر شب اول. رساندی ام دم در خانه. و خودت رفتیَ سوءیت کوچه ی روبه رو، فلاحی. همان که قبل آمدنت رزرو کرده بودم. تا پیچیدن از کوچه برایت دست تکان میدادم. این همان کوچه ی خانه ی ماست؟ آن شب چقدر نورانی بود... مسیج دادی که حمام رفتی و قرار صبح را هماهنگ کردیم. صبح دل انگیزی که با من و تو شروع می شد. خوابیدی و من هم صبحانه ی فردا را آماده کردم و خوابیدم. آرامش بخش ترین خواب با بوی تو.
+ روایت مربوط است به 20 اسفند 92 که همان موقع ها نوشته بودمش
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.