دستهایت*
اینجا را بیشتر از قبل دوست دارم. همین صفحه ی سفید ساکت را. صفحه ای که خیلی از روزها و شبها نشستیم و به هم زل زدیم. ننوشتم ولی ننوشته هایم را هم حک کرد. اینجا را دوست دارم. آمدم سه روز اسفندی ام را ثبت کنم. مو به مو بنویسم. بنویسم که سال من بیست اسفند تحویل شد. بهارم سه روز بود. آمدم بنوسیم که سه روز می تواند قد سه ماهِ یک فصل ،بهار با خودش بیاورد. آمدم به صفحه ی سفید روبه رویم سلام کنم. دوباره برمیگردم و بهارم را می نویسم.
* دستهایت.... شکوفه داشت.
+ نوشته شده در شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۳ ساعت 2:20 توسط snowman
|
زندگی یه جاده ی برفیه. آدمها و اتفاقات زندگی ما، هم می تونن مثه یه کافه ی گرم و مطبوع باشن که وجودشون یا رخدادشون گرمت کنه و امیدوار. هم اینکه می تونن سردت کنن. اینقدر سرد که قندیل ببندی، و ساکن و بی حرکت بشی.